هوف این مامان من هم همیشه نگرانه. به خاطر همین کاراشه تا الان بهش نگفته بودم که بعضی شبها دلدرد شدید دارم! اما دیگه نمیشه کاریش کرد، فهمیده و تا من رو نفرسته دکتر دستبردار نیست.
مانتو سرمهایرنگم رو با روسری آبی فیروزهای، ساق دست فیروزهای و شلوار جینم ست کردم. روبهروی میز آرایش توی اتاقم ایستادم و کرم ضدآفتابم رو روی پوستم زدم و یه رژ کمرنگ روی لبم نشوندم. چادر مدل دانشجویم رو سر کردم، کیفم رو روی شونهم انداختم و از در خارج شدم و سوار آسانسور شدم. نزدیک در خروجی بودم که کسی صدام زد.
- خانم رفیعی... خانم رفیعی!
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم، پسر واحد روبهرویمون با حالت دو بهسمتم اومد.
-کاری داشتید آقای سیدی؟
-سلام خانم رفیعی! میخواستم بیام دم در خونهتون؛ ولی دیدم که دارید میرید سمت آسانسور. هرچی صداتون کردم نشنیدید؛ مجبور شدم از پلهها بیام. ببخشید!
- چیزی شده؟
- نه... یعنی بله! مادربزرگم خونه ماست. یهکم حالش بد شده میتونید بیایید یه سری بهش بزنید؟
- آره آره بریم.
سوار آسانسور شدیم، هردو دستمون بهسمت دکمه آسانسور رفت که من دستم رو عقب کشیدم و پسر همسایه که فکر میکنم اسمش امید باشه، دکمه رو فشار داد. توی اون محیط خیلی کوچیک زیر نگاههای مکرر این پسره خیلی معذب بودم و سرم رو پایین نگه داشتم. بالاخره به طبقهی چهارم رسیدیم، من با عجله از در آسانسور خارج شدم و بهسمت واحدمون حرکت کردم.
- خانم رفیعی کجا؟!
- باید برم وسایلام رو بیارم دیگه!
- آهان باشه.
کلید رو داخل در چرخوندم و وارد خونه صدمتریمون شدم. از در که وارد میشدی روبهرو آشپزخونه و سمت راست سالن بزرگ که با یه دست مبل راحتی پوشیده شده بود، سمت چپ هم دوتا اتاق وجود داشت که یکیشون اتاق من و یکی هم اتاق مامان و بابا بود. وارد اتاقم شدم که همهجا تم آبی به چشم میخورد؛ میز، صندلی، تخت، پرده و... . از داخل کمد، کیف مخصوصم رو بیرون آوردم و سریع از خونه خارج شدم و بهسمت واحد روبهروییمون رفتم. زنگ در رو فشار دادم که آذرخانم، مادر امید در خونه رو باز کرد و با دیدن من گل از گلش شکفت
- سلام خانم سیدی!
- سلام مبیناجون! خداروشکر که اومدی بیا تو.
داخل شدم. خانم مسنی که فکر کنم مادر آذرخانم بود، روی کاناپه دراز کشیده بود. صداش کردم.
- حاجخانوم... خانوم... صدای من رو میشنوین؟
گوشی پزشکیم رو بیرون آوردم و به ضربان قلبش گوش دادم. خوب کار میکرد؛ اما یهکم ضعیف بود که این هم بهخاطر سنشون بود. دستگاه فشارسنج رو بیرون آورم و فشارشون رو گرفتم.
- وای فشارشون خیلی بالاست! قرص فشار مصرف میکنن؟
- بله؛ اما میگفتن دو روزه که قرصاشون تموم شده!
- خانم سیدی من یه دونه قرص فشار بهشون میدم؛ اما فوراً باید ببریدشون بیمارستان. ممکنه بهخاطر فشار بالا اتفاق بدی براشون بیفته!
- ممنون مبیناجون دستت درد نکنه.
- خواهش میکنم وظیفهست.
صدای امید رو شنیدم که گفت:
- فکر میکنم داشتن جایی میرفتن مزاحمشون شدیم!
- نه اختیار دارید! با اجازه دیگه من باید برم.
آذرخانم با لبخند گفت:
- باشه عزیزم برو بهسلامت. سلام به مامانت هم برسون!
- سلامت باشید!
از ساختمون خارج شدم و خودم رو به خیابون رسوندم. از اونجا تاکسی گرفتم. تا مطب خانمدکتر خداوردی تو فکر مادر آذرخانم بودم، خدا کنه اتفاقی براشون نیفته!
ما را در سایت خدایا فقط تو دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 476